#سلام_بر_ابراهیم

15,362 posts

منو از خودم بگیر خودتو ازم نگیر بخدا بدجوری آقا به تو وابسته شدم دلم و جلا بده باز یه کربلا بده بخدا من از همه غیر خودت خسته شدم ببین از دوری تو غم محجوری تو مثل یه شیشه ی سنگ خورده ی بشکسته شدم همچیم حرم حرم حرم حرم زندگیم حرم حرم حرم حرم میبریم حرم حرم حرم حرم منم و ضریح تو که همیشه تویه رویای منه منم و ضریح تو جایی که قبله ی چشمان منه منم و ضریح تو اون که دستاش تویه دستای منه تو شبای بی کسی شبای دلواپسی خودم و لابه لای گریه کنات جا میکنم تا تلاطم میکنم خودم و گم میکنم اما زود خودم رو تو کربلا پیدا میکنم میشینم مثل گدا جلو ایوون طلا میگم حرفای دلم رو با تو نجوا میکنم منو از خودم بگیر خودتو ازم نگیر بخدا بدجوری آقا به تو وابسته شدم دلم و جلا بده باز یه کربلا بده بخدا من از همه غیر خودت خسته شدم ببین از دوری تو غم محجوری تو مثل یه شیشه ی سنگ خورده ی بشکسته شدم آرزوم حرم حرم حرم حرم #اربعین #اربعین_ایران_بمانم_بی_گمان_دق_میکنم #اربعین #کربلا #رهبرم_سید_علی_خامنه_ای #جانم_فدای_رهبر #شهید_ابراهیم_هادی #سلام_بر_ابراهیم #شهدا #مداحی #شور #حرم #اربعینیها #منتظران_ظهور #یامهدی
#معجزه اذان گفتن شهید ابراهیم هادی حاج حسین الله کرم می گوید: در ارتفاعات انار بودیم. هوا کاملا روشن شده بود. امدادگر زخم گردن ابراهیم را بست. مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بیسیم بودم. یکدفعه یکی از بچه ها دوید و باعجله آمد پیش من و گفت: حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشونو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان! با تعجب گفتم: کجا هستن؟! باهم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم. حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما می آمدند. فوری گفتم: بچه ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه! لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم ازاینکه در این محور از عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم. با خود فکر کردم حتما حمله خوب بچه ها و اجرای آتش باعث ترس عراقی ها و اسارت آنها شده. درجه دار عراقی را آوردم داخل سنگر. یکی از بچه را که عربی بلد بود را آوردم. مثل بازجوها پرسیدم: اسمت چیه، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو! خودش را معرفی کرد وگفت: درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و اطراف آن مستقر بودند. ما از لشگر احتیاط بصره هستیم که به ایم منطقه اعزام شدیم. پرسیدم چقدر نیرو روی تپه هستند. گفت: الآن هیچی!! چشمانم گرد شد. گفتم: هیچی؟! جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم عقب، الان تپه خالیه! با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا؟! گفت: چون نمیخواستند تسلیم شوند. تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟! فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این الموذن؟! این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. با تعجب گفتم : موذن؟! اشک در چشمانش حلقه زد. با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد: به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شمارا شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا... دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقی بعد ادامه داد: برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکند. ادامه در پست اول... #سلام_بر_ابراهیم #ابراهیم_هادی #اذان #جنگ #جبهه #رزمنده #شهید #شهادت
#بسم_رب_شهدا ▪ . 🔸اون زمــان هــا نـرم افــزار faceapp نبــود امــا جَــوون هــا اینطــوری پیــر میــشدن ! . . 🔹تصویر ســردار شہـید آقــا مہـدۍ بــاڪری در خــط مــقدم....❤ . 🍃🌴🍃🌴🍃🌴🍃🌴🍃 . شادی روح شهدا صلوات 🇮🇷 #سلامتی_امام_زمان_عج_صلوات #یا_فاطمه_الزهرا #شهید_مهدی_باکری #شهدا #شهادت #دفاع_مقدس #معراج_الشهدا #رفیق_شهید #خادم_الشهدا #فکه #شهادت_روزیتون #شرهانی #بیرق_شهدا #سلام_بر_ابراهیم #اللهم_ارزقنا_شهادت #اللهم_ ‌ارزقنا_کربلا #شهادتت_مبارک_ای_شهید @shahadatt_mobarak #martyrs 🌷
#معجزه اذان گفتن شهید ابراهیم هادی حاج حسین الله کرم می گوید: در ارتفاعات انار بودیم. هوا کاملا روشن شده بود. امدادگر زخم گردن ابراهیم را بست. مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بیسیم بودم. یکدفعه یکی از بچه ها دوید و باعجله آمد پیش من و گفت: حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشونو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان! با تعجب گفتم: کجا هستن؟! باهم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم. حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما می آمدند. فوری گفتم: بچه ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه! لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم ازاینکه در این محور از عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم. با خود فکر کردم حتما حمله خوب بچه ها و اجرای آتش باعث ترس عراقی ها و اسارت آنها شده. درجه دار عراقی را آوردم داخل سنگر. یکی از بچه را که عربی بلد بود را آوردم. مثل بازجوها پرسیدم: اسمت چیه، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو! خودش را معرفی کرد وگفت: درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و اطراف آن مستقر بودند. ما از لشگر احتیاط بصره هستیم که به ایم منطقه اعزام شدیم. پرسیدم چقدر نیرو روی تپه هستند. گفت: الآن هیچی!! چشمانم گرد شد. گفتم: هیچی؟! جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم عقب، الان تپه خالیه! با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا؟! گفت: چون نمیخواستند تسلیم شوند. تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟! فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این الموذن؟! این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. با تعجب گفتم : موذن؟! اشک در چشمانش حلقه زد. با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد: به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شمارا شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا... دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقی بعد ادامه داد: برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکند. ادامه در پست اول... #سلام_بر_ابراهیم #ابراهیم_هادی #اذان #جنگ #جبهه #رزمنده #شهید #شهادت
خیلی کوتاه...خیلی خودمانی بگویم... پدری نيست که دیگر پشت گردنش بشينه بعدش بغلش كنه وببوسش. پدری نيست که امروز منتظرش باشه با عروسک بیاد خونه وبگه روزت مبارک دخترک گلم!!! امنيت به آسانی بدست نيومده.مدیونشونيم تاابد! شادی روحشون صلوات . . . . . . #شهادت  #شهدا  #شهید  #شهید_هادی #شهید_ابراهیم_هادی  #شهید_حججی #شهید_محسن_حججی  #سلام_بر_ابراهیم  #شهیدان #برازجان  #بوشهر  #شهید_همت  #شهید_صدر_زاده #حجاب  #چادر  #شهید_گمنام  #تشییع_شهدا #رفیق_شهید  #دوست_شهید  #دختر_شهید  #همسر_شهید #راهیان_نور  #دختر  #شهید_متوسلیان  #جاویدالاثر #مدافع_حرم  #مدافعان_حرم  #کربلا  #کانال_کمیل #رفیق_شهیدم
در روزهای اول جنگ در سر پل ذهاب به ابراهیم گفتم برادر هادی حقوق شما آماده است٬ هر وقت صلاح می دانی بیا بگیر٬٬٬ در جواب خیلی آهسته گفت شما کی میری تهران؟ گفت آخر هفته٬٬٬٬ بعد گفت سر تا آدرس رو می نویسم تهران رفتی حقوقم رو این خونه ها بده ؛؛ من هم این کار را انجام دادم بعد ها فهمیدم هر سه از خانواده های مسبتحق آبرو دار بودند. #سلام_بر_ابراهیم #شهیدگمنام #لبیک_یا_خامنه_ای #سپاه_پاسداران_انقلاب_اسلامی_ایران #اللهم_عجل_الولیک_الفرج
🥀 #شهادت_ابراهیم . عصر بود که حجم آتش کم شد، با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم.آنچه می دیدم باور نکردنی بود. از محل کانال فقط دود بلند می شد ومرتب صدای انفجار می آمد. اما من هنوز امید داشتم.با خودم گفتم:ابراهیم شرایط بسیار بدتری از این را هم سپری کرده، نزدیک غروب شد. ☘️ من دوباره با دوربین به کانال نگاهی انداختم.احساس کردم از دورچیزی پیداست و در حال حرکت است.با دقت بیشتری نگاه کردم.کاملاً مشخص بود،سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند ودرمسیر مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند وزخمی وخسته به سمت ما می آمدند .معلوم بود از کانال می آیند.فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم.به بقیه هم گفتم تیراندازی نکنید.بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند. پرسیدم:از کجا می آیید. ☘️ حال حرف زدن نداشتند. یکی از آنها آب خواست . سریع قمقمه رو به او دادم. دیگری هم از شدت ضعف وگرسنگی بدنش می لرزید. وسومی بدنش غرق به خون بود. وقتی سرحال آمدند گفتند:از بچه های کمیل هستند. ☘️ با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدن؟ در حالی که یکی از آنها سرش را به سختی بالا می آورد گفت:فکر نمی کنم کسی غیراز ما زنده باشد. ☘️ هول شده بودم.دوباره وبا تعجب پرسیدم:این پنج روز چه جوری مقاومت کردید؟ باهمان بی رمقی اش جواب داد زیر جنازه ها مخفی شده بودیم اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود. ☘️ عجب آدمی بود! یک طرف آر پی جی می زد و یک طرف تیربار شلیک می کرد. یکی از اون سه نفرپرید توی حرفش و گفت:همه شهدا رو ته کانال هم می چید .آذوقه وآب رو پخش می کرد،به مجروح ها می رسید.اصلاً این پسر خستگی نداشت. گفتم :مگر فرمانده ها ومعاون های دوتاگردان شهید نشدن ، پس از کی داری حرف می زنید؟ ☘️ گفت:یه جوونی بود که نمی شناختیمش ، موهایش این جوری بود ... ، لباسش اون جوری و چفیه... . داشت روح از بدنم جدا می شد.سرم داغ شده بود.آب دهانم را قورت دادم.اینها همه مشخصه های ابراهیم بود.با نگرانی نشستم ودستانش را گرفتم وگفتم:آقا ابراهیم الان کجاست؟ گفت: تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت زنده بود وبه ما گفت :تا می تونید سریع بلند بشیدو تا کانال رو زیر ورو نکردند فرار کنید. یکی ازاون سه نفر هم گفت:من دیدم که زدنش.با همون انفجار اول افتاد روی زمین این گفته ها آخرین اخباری بود که از کانال کمیل داشتیم و ابراهیم تا به حال حتی جنازه ای هم ازش پیدا نشده ، همیشه دوست داشت گمنام شهید شود. #شهید_ابراهیم_هادی #ابراهیم_هادی #سلام_بر_ابراهیم #کانال_کمیل #شهید #شهدا #فکه #شهید_گمنام
خدا کند که رضایم فقط "رضای تو" باشد . هوای نفس نباشد همه هوای تو باشد . خدا کند که گذارت فتد به منظر چشمم . که سجده گاه نمازم جای پای تو باشد... . #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #سه_شنبه_های_مهدوی #رجایی_شهر_کرج #نذر_سلامتی_امام_زمان_عج #انتظار #منتظران #منجی #سلام_بر_ابراهیم
. سلام بر علمدار کمیل هادی دل ها رفیق و برادر شهیدم سلام بر ابراهیم گمنام . برای آنان که دارای ارزش های اسلامی هستند تصاویر شهدا از هر تصویری دلرباتر است #امام_خامنه ای #سلام_بر_ابراهیم #شهدا_را_یاد_کنیم_با_ذکر_صلوات #ابراهیم_هادی
. آگاه باش؛ عالم هستی ز بهر توست، غیر از خدا هرآنچه بخواهی شکست توست #سلام_بر_ابراهیم
دوستانی که رفتند سر مزار نظرشون رو کامنت کنند تا دوستان دیگر صدق این موضوع رو ببینند ، چرا که توی اینترت یسری نادان نوشته بودن مثلا لوله کشی کردند😂😂🤦‍♂️یا یکی دیگه نوشته بود اسپری شیمیایی میزنند آب تولید میشه🤔🤨🙄🙄😶😑 . . . یکی از آشنایان خواب شهید سید احمد پلارک را می‌بیند. او از شهید تقاضای شفاعت می‌کند. که شهید پلارک به او می‌گوید: «من نمی‌توانم شما را شفاعت کنم. تنها وقتی می‌توانم شما را شفاعت کنم که شما نماز بخوانید و به آن توجه وعنایت داشته باشید. همچنین زبان‌هایتان را نگه دارید. در غیر اینصورت هیچ کاری از دست من برنمی‌آید». . . . آخرین مسئولیت شهید پلارک، فرماندگی دسته بود. در والفجر 8 از ناحیه دست و شکم مجروح شد، اما کمتر کسی می‌دانست که او مجروح شده است. اگر کسی درباره حضورش در جبهه سوال می‌کرد؛ طفره می‌رفت و چیزی نمی‌گفت. یکدفعه در منطقه خواستیم از یک رودخانه رد شویم، زمستان بود و هوا به شدت سرد. شهید پلارک رو به بقیه کرد و گفت: «اگر یک نفر مریض بشود، بهتر از این است که همه مریض شوند». یکی یکی بچه‌ها را به دوش کشید و به طرف دیگر رودخانه برد. آخر کار متوجه شلوار او شدیم که یخ زده و پاهایش خونی شده بود. . . . مادرش اینطور نقل کرده که پسرش در مدت عمرش چندکار را هرگز ترک نکرد: نماز شب، غسل روز جمعه، خواندن زیارت عاشورا،فرستادن صد صلوات هرروز . . #شهید_احمد_پلارک #شهید_عطری #دوست_دارم_مثل_تو_باشم #رفیق_شهیدم #نذر_لبخندت_گناه_نمیکنم #شهید_ابراهیم_هادی #اللهم_صل_الله_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم #سلام_علی_ابراهیم #هدف_خداس_راه_رسیدن_بخدا_الگو_قرار_دادن_راه_شهداس #هادی_دلها @god.sees1 #عشق_به_شهدا #معلم #سلام_بر_ابراهیم #قهرمان_من #شهدا #علمدار_کمیل #شهید_ابراهیم_هادی #شهید_گمنام #خدا_میبیند #پرستوی_کمیل #شهید #خدا #با_شهدا #شهدا_شرمنده_ایم #ابراهیم_هادی #کتاب_سلام_بر_ابراهیم #یا_فاطمه_الزهرا ۱۳۹۸.۴.۲۸
آب زنید راه را...هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را؛بوی بهار می رسد #سلام_فرمانده #سلام_بر_ابراهیم
کتاب سلام بر ابراهیم ۱ قیمت : ۱۵ هزار تومان جهت خرید به شماره ۰۹۹۱۳۹۹۷۹۵۸ پیام بدهید . #سلام_بر_ابراهیم
‍ • اهل دلی می‌گفت: 🔸«چه زیباست گم شدن»🔸 🔻 اوایل معنای حرف او را نمی‌فهمیدم! بعد ها از نوع رفتار "شهدای گمنام"، آنان که شبِ عملیات پلاک‌ های خود را می ‌آویختند تا بی‌نشان بمانند فهمیدم گم شدن یعنی چه...! اهل دلی می‌گفت: آنقدر در وادی عشق به خدا باید غوطه‌ور شوی تا نام و نشانی از تو نماند.. 🔹«هرچه باشد،خدا باشد و خدا...»🔹 ♦️و این یعنی در وادی الهی گم شدن. شهدا چه زیبا این واژه‌ را صرف کردند... «گم شدن» تا آنجا که گمنام شدند و برای همیشه جاوید ماندند! ای کاش می‌شد ما هم گم شویم... تا آنجا که «گمنام» شویم. • • #شهید_ابراهیم_هادی #سلام_بر_ابراهیم #علمدار_کمیل #هادی_دلها #هادی_دلم #پرستوی_کمیل #ابراهیم_هادی #رفیق #رفیق_شهیدم #عشق_آسمانی #شهید_گمنام #شهید_جاویدالثر #شهدا #شهادت #شهید
💠خاطره ای زیبا درباره حجاب از یک پرستار دوران دفاع مقدس 😓 _بیمارستان از مجروحین پر شده بود. حال یکی خیلی بد بود . . . رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت. _وقتی دکتر مجروح را دید به من گفت بیاورمش اتاق عمل!دکتر اشاره کرد ،چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم! _مجروح که چند دقیقه ای بود که به هوش امده بود.گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و گفت: من دارم میروم تا تو چادرت را در نیاوری ما برای این چادر میرویم! چادرم در مشتش بود که #شهید شد. _از ان زمان به بعد در بدترین و سخت شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم. (راویی خانم موسوی یکی از پرستاران دفاع مقدس ) #چادری_ها_عاشق_ترند #چادری_ها_فرشته_اند #چادری_ام #چادری_ها #چادریهای_اینستاگرام #چادر #شهید_مهدی_ ‌زین_الدین #شهید_مصطفی_صدرزاده #سلام_بر_ابراهیم #شهید_محسن_حججی #شهدای_مدافع_حرم #شهید_ابراهیم_هادی #شهید_احمد_مشلب #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی #شهید_جهاد_مغنیه #شهید_محمد_هادی_ذوالفقاری #شهید_محمد_بلباسی #شهید_ابراهیم_همت #شهید_مهدی_نوروزی #شهید_آوینی #شهید_محمودرضا_بیضائی #شهید_سید_محمود_موسوی #شهید_رسول_خلیلی #شهید_محمدرضا_دهقان #شهید_سید_احمد_پلارک #شهید_بابک_نوری_هریس #شهدای_مدافع_حرم #شهید_محمد_هادی_ذوالفقاری #شهدای_دفاع_مقدس #اللهم_عجل_لولیک_الفرج
پس از اتمام #هیئت دور هم نشسته بودیم و با بچه ها حرف می زدیم. ابراهیم در اتاق دیگری #تنها نشسته و توی حال خودش بود. وقتی بچه ها رفتند، آمدم پیش ابراهیم. هنوز متوجه حضور من نشده بود. با #تعجب دیدم هر چند لحظه سوزنی را به صورتش و به پشت پلک چشمش می زند❗️ یک دفعه گفتم: چیکار میکنی داش ابرام⁉️ تازه متوجه حضور من شده بود. از جا پرید❗️ از حال خودش خارج شد❗️ بعد مکثی کرد و گفت: هیچی هیچی چیزی نیست❗️ گفتم: به جون ابرام نمیشه! باید بگی برای چی #سوزن زدی تو صورتت! مکثی کرد و خیلی آرام مثل آدم هایی که #بغض کرده اند گفت: سزای چشمی که به #نامحرم بیفته همینه! 👈یکی از صفات برجسته ی ابراهیم دوری از نامحرم بود. اگر میخواست با نامحرمی حتی از بستگان صحبت کند به هیچ وجه سرش را بالا نمیگرفت. به قول دوستانش «ابرام به نامحرم آلرژی داشت» #شهید_ابراهیم_هادی 🌹🌹 📕کتاب #سلام_بر_ابراهیم 🌼«هدیه به روحش صلواتی نثار کنیم»🌼 #شهید_هادی #ابراهیم_هادی #شهید #شهدا #شهادت #شهید_گمنام #شهیدان #سپاه #امام #اسلام #رهبری #بسیج #انقلاب #گناه #جوان #شهداء #الشهید
🥀 قبل از عمليات مطلع الفجر بود. جهت هماهنگي بهتر، بين فرماندهان سپاه و ارتش جلسه اي در محل گروه اندرزگو برگزار شد. 💟 من و ابراهيم و ســه نفر از فرماندهان ارتش وســه نفر از فرماندهان سپاه در جلسه حضور داشــتند. تعدادي از بچه ها هم در داخل حياط مشغول آموزش نظامي بودند. 💟 اواسط جلسه بود، همه مشغول صحبت بودند که ناگهان از پنجره اتاق يك نارنجك به داخل پرت شد! دقيقًا وسط اتاق افتاد. 💟 از ترس رنگم پريد. همينطور كه كنار اتاق نشسته بودم سرم را در بين دستانم قرار دادم و به سمت ديوار چمباتمه زدم!براي لحظاتي نَفس در ســينه ام حبس شــد! بقيه هم ماننــد من، هر يك به گوشه‌اي خزيدند. 💟 لحظات به سختي ميگذشت، اما صداي انفجار نيامد! خيلي آرام چشمانم  را باز كردم. از لابه لای دستانم به وسط اتاق نگاه كردم. صحنه اي كه ميديدم باور کردنی نبود! 💟 آرام دستانم را از روي سرم برداشتم.ســرم را بالا آوردم و با چشماني كه از تعجب بزرگ شده بود گفتم: آقا ابرام...!بقيه هم يك يك از گوشه وكنار اتاق سرهايشان را بلند كردند.همه با رنگ پريده وسط اتاق را نگاه ميكردند. صحنه بســيار عجيبي بود. 💟 در حالي كه همه ما به گوشــه و كنار اتاق خزيده بوديم، ابراهيم روي نارنجك خوابيده بود! 💣 در همين حين مسئول آموزش وارد اتاق شد. با كلي معذرت خواهي گفت: خيلي شرمنده ام، اين نارنجك آموزشي بود، اشتباهي افتاد داخل اتاق!ابراهيم از روي نارنجك بلند شــد، در حالي كه تا آن موقع كه ســال اول جنگ بود، چنين اتفاقي براي هيچ يك از بچه ها نيفتاده بود. گوئی اين نارنجک آمده بود تا مردانگی ما را بسنجد.بعد از آن، ماجراي نارنجك، زبان به زبان بين بچه ها ميچرخيد. ________.💟.________ #ابراهیم_هادی #فداکاری #جبهه #جنگ #ایثار #سلام_بر_ابراهیم #شهید_هادی #شهید_ابراهیم_هادی #شهید_گمنام #علمدار_کمیل #فکه #نارنجک
load more posts